آخرین نگاه

تعرفه تبلیغات در سایت

دستش را گرفت به زانوهای دردناکش و خود را به زحمت  روی صندلی جابجا کرد  !خِس خِس نفس هایش با ناله ی صندلی چوبی  به هم آمیخت . از صبح  همچنان روی صندلی چوبی قدیمی  رو به پنجره نشسته بود و زل زده بود به آسمان آبی  غبار آلود ، گاهی چشمانش از پنجره  روی  در ودیوار رنگ پریده اتاق لیز می خورد و از روی صندوقچه گوشه اتاق می گذشت و در قاب عکس روی  طاقچه که کنار یک آینه وشمعدان قدیمی نقره ای قرار داشت  متوقف می شد.

چشمان حاجی مثل همان دقایق آخری که نفسهایش به شماره افتاد و دیگر پلک نزد ، از داخل قاب عکس خیره به در مانده بود .

چشمانش به در نیمه باز اتاق  افتاد . طاقت نگاه کردن به در  را نداشت،  سی سال همچنان چشمانش به در بود و هر روز با هر بار ، باز شدن در، قلب او  و حاجی  تندتر زده بود . حالا که حاجی رفته بود، دیگر  دوست نداشت به در نگاه کند ، انگار تمام  تقصیرات به گردن این در چوبی رنگ پریده بود. 

 رویش را به سمت پنجره چرخاند وباز به آسمان غبارآلود چشم دوخت. یک لحظه به نظرش رسید که پسرش با همان چفیه ای که در آخرین خداحافظی دور گردنش بود، از  قاب پنجره گذشت . چشمانش  را بست و دوباره باز کرد غیر از آسمان غبار آلود چیز دیگری پیدا نبود. ناخواسته نگاهش به سمت در چرخید. عرق سردی از پیشانیش سرازیر شد . نفسهایش به شماره افتاد  . هوا را به شدت بلعید. انگشتان باد کرده پاهایش را روی فرش کهنه وقدیمی فشار داد. نفسِ درون سینه اش را با صدای آهی به  بیرون فرستاد... چشمانش در قاب در چوبی متوقف شد ودیگر پلک نزد.

لنگه های در به آهستگی باز شدند ، پسرش با همان لبخندی که در آخرین خداحافظی به لب داشت قدم روی گلهای قالی گذاشت ، فضای اتاق به یکباره روشن شد و پیر زن به شتاب از روی صندلی بلند شد ، کمی مکث کرد ،  سپس دستانش به دو طرف  باز شد، پسرش قدم پیش گذاشت و در آغوش او جای گرفت.

دیگر پاهایش درد نمیکرد . سینه اش خِس خِس نمیکرد و پسرش همچنان لبخند می زد

حاجی هم بیرون  در منتظرشان بود.

کرج-پاییز93

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 9:23
برچسب‌ها : آخرین نگاه,آخرین نگاهت,آخرین نگاه رئیس جمهور,آخرین نگاه از پل خرمشهر,آخرين نگاه,آخرین نگاه تو,آخرین نگاه عاشقانه,آخرین نگاه یک رئیس جمهور,آخرین نگاه به جهان,رمان آخرین نگاه,