چند روز پیش کتاب "زن در ریگ روان" اثر کوبو آبه را در کافه داستان تهران بهمراه دوستان اهل کتاب همخوانی کردیم نزدیک میشویم و امیدوارم دوستان فرصت ، اجازه میخواهم تا با وام از بعضی منابع و نقدهای صورت گرفته، برداشت و تحلیل خودم را از کتابِ "زن در ریگ روان" با شما بزرگواران به اشتراک بگذارم؛
داستان این اثر، جذاب، غافلگیرکننده و در عین حال سرراست است. حشره شناسی تازه کاری به امید شناسایی گونهای از سوسک شنی، به منطقهای دوردست از ریگهای روان میرود. هوا تاریک میشود و روستاییان به او پیشنهاد میکنند شب را در اقامتگاهی نه چندان دلنشین، انتهای یک گودال قیفی شکل شنی بگذراند.
رفتن به آن جا تنها از طریق یک طناب ممکن است. ساکن این اقامتگاه، زنی جوان است که بیشتر وقت خود را صرف ریختن شن در سطلهایی میکند که بعداً توسط روستاییان بالا کشیده میشود. وقتی مرد حشره شناس بیدار میشود، در مییابد که طناب بالا کشیده شده است. تلاش های او برای خروج از گودال مرتباً به شکست میانجامد و او ابتدا با تردید، سپس با خشم و بعد از آن با ترس متوجه میشود که حالا به کارگری در این کار بیخاتمه تبدیل شده است.
کتاب "زن در ریگ روان" با تمام فراز و فرودی که دارد، ایدهای ساده اما درخشان دارد و کوبو آبه برای رسیدن به هدف و پیشبرد شتابان و هوشمندانه خط داستان، عمداً یک محیط بدوی و خالی از هر نشانهای از تمدن انتخاب کرده است و تار و پود روایت را تنها با دو شخصیت (زن و مرد) و به استعارهایترین شکلِ ممکن بهم تنیده و بر آن نقش زده است. شن، کلبه، بیل، پیت حلبی، مرد و زن صرفاً مصالحی هستند که کوبو آبه به کمک آنها خلقت انسان و جایگاهش در جهان را به چالش کشیده است. از نظر او، همه انسانها ناخواسته اسیر زندگی شدهاند و قابلیت خروج از آن را ندارند. و به همین سادگی به زندگی بشر و سؤالات ذهنی او با دید فلسفی میپردازد و در این مسیر پای سادهترین و طبیعیترین غریزه انسانی و ارتباط دو جنس مخالف را مکرراً وسط میکشد و از خاصیت سکرآور روابط جنسی غافل نشده و به این رابطه به مثابه لذت در میان یک بیهودگی و پوچی دائم، نگاه و تمرکز ویژهای دارد. انگار این رابطه نوعى نیرنگ است تا لحظهای با سرخوشی فریبنده انسان را از دل این روند بیرون بکشد و بعد دوباره با شدت بیشتری به عمق واقعیت فرو ببرد. کتاب حامل این پیام است که زندگی با تمام بار بىمعناییاش پذیرفته شده و کسى نمیتواند برای فرار از این تکرار بیمعنا کاری کند. شاید نقطه اوج داستان، زمانی است که مرد بعد از تلاشى بىوقفه از گودال رها میشود، اما در آزادی پیش روی خود آنقدر خود را ناتوان و گمشده حس میکند که او را دوباره به گودال میاندازند. آزادى و اختیارِ موجودیت در این داستان به سخره گرفته شدهاند و تأکید نویسنده بر این است که انسان راهی جز پذیرش این وانهادگی ندارد. داستان در ادامه با اسطورههای یونانی بینامتنیت دارد. خدایانی که از فراز کوه المپ برای زمینیان تصمیم میگرفتند و سرنوشت آنها را رقم میزدند و آنها را رصد میکردند. برای آنان آدمیزاد انگار یک بازیچه بود.
یک مسئله جالب؛ خصوصیت و نقش شن در این داستان است. گودالی که مرد و زن در آن گرفتار هستند تنها به وجود شن میتواند پابرجا باشد و از طرف دیگر اگر گودال از شن پر شود منجر به ویرانی آن میگردد. انگار شن در اینجا نقش دوگانهای دارد؛ در عین حال که آفریننده است، فرشته مرگ گودال هم محسوب میشود. به نقش شن از دید کهن الگویی هم میتوان نگاه کرد که از آن میگذریم.
با تمام تفاسیر، کتاب "زن در ریگ روان" از ابعاد مختلف فلسفی، اجتماعی، روانشناسی و سیاسی قابل بحث و تحلیل و تعمق است.
اﯾﻦ رﻣﺎن را میتوان جزو داستانهای دﻟﻬﺮه آور و ﺑﺎ اﺻﻮل رﻣﺎنﻫﺎی اﮔﺰﯾﺴﺘﺎﻧﺴﯿﺎﻟﯿﺴﺘﯽ ﻣﻌﺎﺻﺮ دستهبندی کرد.
داستان، آغاز و خاتمه خوبی دارد ولی در میانهی داستان، دیالوگهای کم رمق و بحث و اتفاقات نهچندان هیجانی از جذابیت اثر کم کرده، البته به نظر سانسور و ترجمهی کمی نچسب هم به کلیت رمان آسیب زده است.
#کافه_داستان_تهران
#زن_در_ریگ_روان
#کوبو_آبه
#محمدرضا_غلامی، #نویسنده، #کتاب_ایرانی
برچسب:
نویسنده: کارن جعفری