جواب دادم :" نه مادر جان"
خواستم بگویم ، مادر جان شماره را اشتباه گرفته ام که با صدای لرزانتر از قبل و با هیجان گفت: " رضا جان تویی مادر"
کمی مکث کردم، چشمانم از روی بلیط قطار که در دستم بود لغزید، ضربان قلبم تندتر شد. گفتم :" مادر جان خوبی؟"
صدای نفسهای پیرزن تندتر شد و گریه امانش نداد...بعد تلفن قطع شد .
مهرماه 95
برچسب: انتظار,انتظارك صعب,انتظارا انتظرت الرب,انتظارك صعب كلمات,انتظار الفرج,انتظار به انگلیسی,انتظار الفرج عبادة,انتظار الحبيب,انتظار منصور,انتظار اسالنا,
نویسنده: کارن جعفری